خرید بک لینک
دیگ بزرگ شلهزرد یک گوشهٔ هال روی اجاق است و عطر گلاب و زعفران همهجا را برداشته. خانمها نشستهاند دور خانه و سورهٔ الرحمن میخوانند. تعدادشان از ده تجاوز نمیکند و هر چند دقیقه یکبار همگی با هم زمز

برچسب: نویسنده: پرهام حسنی تاريخ: چهارشنبه 30 آبان 1397 ساعت: 1:05

مرنجان دلم را که این مرغ وحشی

ز بامی که برخاست، مشکل نشیند...


«طبیب اصفهانی»

برچسب: نویسنده: پرهام حسنی تاريخ: چهارشنبه 30 آبان 1397 ساعت: 1:05

سرم روی تخت بود؛ وارونه. میخواستم خون به مغزم برسد. لبهایم را از هم باز کرده بودم و با دهان نفس میکشیدم. حسی شبیه معلق بودن در فضا داشتم و چشمانم خیره به جای خالی نگینهای افتادهٔ درِ کمد بود. ماد

برچسب: نویسنده: پرهام حسنی تاريخ: چهارشنبه 30 آبان 1397 ساعت: 1:05

صبح بود و جاده چالوس را با مهستی و هایده میگذراندیم. در کاپشنم فرو رفته بودم و خیره به زیباییهای اطراف، به این فکر میکردم که چقدر دلم میخواهد برگردم به دههٔ هفتاد؛ به روزهایی که با عمو و عمه پوستر

برچسب: نویسنده: پرهام حسنی تاريخ: چهارشنبه 30 آبان 1397 ساعت: 1:05

پوشیده نماند که علم طبّ نزدیک همهٔ خردمندان و در تمامی دینها ستودهاست. و در کُتُب طبّ آوردهاند که فاضلتر اَطِبّا آن است که بر معالجت۱ از جهت ذخیرت آخرت مواظبت نماید، که به ملازمتِ۲ این سیرتْ۳ نصیب

برچسب: نویسنده: پرهام حسنی تاريخ: چهارشنبه 30 آبان 1397 ساعت: 1:05

عشق مگر چیز پیچیدهایست؟ از من بپرسی میگویم نه! همین که یک من باشد و یک تو و شبهای بلند پاییز کافیست؛ که جورابهای بلندمان را بپوشیم، پلیورهای گل و گشاد را هم. بنشینیم جلوی تلوزیون و نسکافه بخوریم و فیلمهای خارجی ببینیم. من سر بگذارم روی شانهٔ تو و تو سر بر موهای من. عشق را باید در همین لحظههای کوچک جست. مثلا تو وسط فیلمدیدن عطسه کنی و من برایت بمیرم که نکند سرما خورده باشی.

برچسب: نویسنده: پرهام حسنی تاريخ: چهارشنبه 30 آبان 1397 ساعت: 1:05

مهربان باش،

شاید فردایی نباشد...

برچسب: نویسنده: پرهام حسنی تاريخ: چهارشنبه 30 آبان 1397 ساعت: 1:05

چند روز پیش از واقعه: از دبیرخونه زنگ زدن گفتن خانوم حریرستونی براتون بستهٔ پستی اومده. شمال بودم. و یکشنبهٔ هفتهٔ بعدش رفتم و بسته رو گرفتم؛ یه بستهٔ پستی دوستداشتنیِ پاییزی. وقتی رفتم تو اتاق و باز

برچسب: نویسنده: پرهام حسنی تاريخ: چهارشنبه 30 آبان 1397 ساعت: 1:05

اینجا هوایش سرد است؛ خیلی سرد. راهروها دلگیرند و پلهها یخ! ملال میآورَد با خودش این آپارتمان. هیچچیز ویژه و گرمی ندارد برای دلبستن؛ مگر درختان حیاطش. امروز صبح صدای باران میآمد و همهجا نمناک بود

برچسب: نویسنده: پرهام حسنی تاريخ: چهارشنبه 30 آبان 1397 ساعت: 1:05

۱. آشپزی گرچه شیرین است اما پیوسته انجام دادنش بس ملالآور و دهان صافکن است بدین شکل که هنوز لقمهٔ آخر ناهار را نخورده باید فکر کنی که برای شام چه تدارک ببینی و هنوز شام را تمام نکرده باید فکر صبحانه

برچسب: نویسنده: پرهام حسنی تاريخ: چهارشنبه 30 آبان 1397 ساعت: 1:05

صفحه بندی